تبليغاتX
نوستراداموس در کوه

دوستان عزیز

به علت اینکه کار پیدا نمی کنم، تصمیم گرفتم از هنرم برای پول در آوردن استفاده کنم.

از این پس تعدادی از نقاشی هایی رو که می کشم اینجا برای فروش می گذارم. قیمتها

توسط کارشناس هنری گذاشته میشه.اگر کسی از تابلو خوشش اومد  برای خریدن ،

برام پیغام خصوصی بگذاره.

امیدوارم حمایتم کنین.ممنون.

 

 

نام : ماهی های انتزاعی

سبک: انتزاعی

تکنیک: رنگ روغن.خطوط پلاستیک.با لایه محافظ ورنی.قابل تمیز کردن و حتی شستشو.

اندازه ۱۰۰*۷۰ سانتی متر بوم نقاشی.

قیمت ۳۰۰ هزار تومان.( جای تخفیف هم داره)

توضیحات: از رنگ زرد و بنفش استفاده شده.این دو رنگ مکمل هم هستند .ماهی نماد

 ثروت و پویایی در زندگیست.و برای زوجهای چوان که تازه زندگی شروع کردند نشانه

 خوبی برای کنار آمدن با همدیگه است.چون ماهی حافظه کوتاهی داره و جر و بحث و

جنجال رو به خاطر نمیسپاره. زرد نور معنویت است.

پایین تابلو به علت نور فلاش دوربین تیره تر به نظر میرسه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

 

تمام تلاشم رو کرده م و این روزها منتظر نتیجه ای هستم که تاثیر زیادی در زندگیم داره.

سالهاست که دیگه مثبت اندیش نیستم.البته تجربه ها و اتفاق های تلخ در این نگرش

 بی تاثیر نبودن. به نتیجه مطلوب گرفتن و یا نتیجه دلخواه من گرفتن دید مثبت ندارم و بیشتر

 آیه یاس شدم. نمی دونم شما که این مطلب رو می خونی به حرف دلت اعتماد

و اعتقاد داری یا نه؟!

اما ته دلم یه چیزی میگه که این دفعه نتیجه دلخواهم رو می گیرم.

محتاج دعای دوستان هستم.

 

بی ربط نوشت: انتهای اتوبوس چه جذابیتی برای آقایون داره که چشم ازش بر نمیدارن؟؟!!

 با وجود اینکه خانوما  توجه زیادی به ابتدای اتوبوس  ندارن!

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

 

به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

 

بی شک بر هیچ مرد و زنی پوشیده نیست که خشونت علیه زنان از ابتدای

 شکل گیری تاریخ وجود داشته.

از همون زمانیکه حوا عامل فریب آدم شناخته شد و گفته شد که او از اضافه ی دنده ی

 چپ آدم خلق شده تا امروز که زن همچنان عامل تحریک و خروج از صراط مستقیم

 آقایون شده ( در جامعه ما).

پس همچنان نه زنها آدم شده اند و نه مردها آدم باقی موندن. اما نبود همین زن در

 صحنه های مختلف زندگی و اجتماع و ...باعث بر هم خوردن نظم طبیعت ، اجتماع

  و تنبلی چشم اکثر آقایون میشه. کم نبودن زنهایی که در طول تاریخ این وضعیت رو

 نادیده گرفتن ( گاه جامعه پذیرای افکار و اهداف آنها بوده) و در راه آرمانها و اهداف

خودشون تلاش کردن. یوتاب ، آرتمیس ، استاتیرا، آذرمیدخت و ...از جمله زنان ایران

 باستان و خدیجه و عایشه ی بیچاره از جمله زنان عرب بودن که در دفاع از افکار و

 اهداف خودشون کارهای بزرگی کردن. البته درباره زنان ایران باستان باید گفت که این

 حق و احترام به اونها گذاشته و داده میشده و در ایران باستان گزارشی از خشونت

 علیه زنان داده نشده. مگر کنیزانی که برای کارهای خانگی به کار گرفته می شدن که

اون هم در اون زمان یه شغل و کار محسوب میشد.

اما گذشته از جامعه های غربی که پس از انقلاب صنعتی ؛ زنان بیشتر از حق خودشون

 دفاع کردن و تونستن ساختار مرد سالار جامعه مدنی خودشون رو بشکنن ...وتا الان که

 کم و بیش ( نه کامل) به این مهم دست پیدا کردن ، زنهای شرقی از این شانس بی بهره بودن.

 با ورود اسلام به جامعه ایرانی و اعطای جایگاه دوم جنسی به او و پرورش روحیه مرد

سالاری و مرد برتری و وضع قوانین اسلامی و اجرای سلیقه ای اونها، اوضاع اجتماعی

 و شخصیتی  زنان ما  بد شد.

با گذشت زمان  و پیشرفت تکنولوژی و بزرگتر شدن مغز و پیشرفت علم اوضاع بهتر

 که نشد هیچ ، روشهای جدید برای به کارگیری خشونت علیه زنان کشف شد. این روزها

 دیگه خشونت ، فقط خشونت و آزار فیزیکی و جنسی نیست. هر چیزی که باعث بشه یک

 زن احساس امنیت شخصی ، شخصیتی ، اجتماعی ، احساسی و ..نکنه به نوعی

خشونت محسوب میشه.

اما به نظر من بزرگترین خشونتی که زنهای ما رو این روزها تهدید میکنه ، شرایطی

 هست که اعتماد به نفس اونها رو ازشون میگیره . نداشتن اعتماد به نفس واقعی درونی

 و مشغله های فکری سازنده ( و نه مخرب) باعث شده که متاسفانه زنان ما در درون

 چیزی پیدا نکن و بیش از حد به بیرون ( مقبول بودن برای جلب توجه مرد)  بپردازن.

مورد دیگه ای که به شدت در حال افزایش هست و تا مدتی دیگه تبدیل به معضل بزرگی

 میشه، همکاری جنسی به عنوان شرطی برای استخدام و داشتن استقلال مالیه.

دیده میشه که امروزه مردها هم (عده کمی) در حال دفاع از حقوق زنان هستن. اما به نظر

 من تا این ساختار مرد سالار و مرد برتر بینی جامعه شکسته نشه و قوانین منقضی شده

اسلامی درباره زنان  تغییر نکنه  ، این مشکل در جامعه ما حل نمیشه.

این اوضاع به طور غیر مستقیم به نفع آقایون و جامعه نیست. چون زنی که در خونه و

 جامعه امنیت فکری ، احساسی و شخصیتی نداشته باشه، نمیتونه بدون آرامش فکری

و احساسی  خانواده ای موفق رو اداره و تربیت کنه.

 متاسفانه خشونت کلامی تاثیر بدترو مخرب تری نسبت به خشونت فیزیکی داره. اکثریت زنان ما

 مبتلا به خشونت خانگی هستن. نتیجه این خشونت ها میشه آمار بالای فرار دختران از

 خونه، بالا رفتن آمار اعتیاد و تن فروشی زنان، خیانت در خانواده و داشتن رابطه های

جنسی خارج از خانواده و افزایش تعداد مبتلایان به افسردگی و بیماریهای روحی و روانی.

ما میتونیم تغییری ایجاد کنیم. قبلا گفتم ، باز هم میگم که همه ما قبل از اینکه هر برچسبی

 داشته باشیم انسان هستیم و شایسته رفتار انسانی.

زنان ، یک مخزن اشک متحرک و وسیله ارضای جنسی نیستن.

کوته نگری در زن و شخصیتش ناشی از کوته فکریست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

گاهي دلم ميگيره.

گاهي خيلي دلم ميگيره.

گاهي خيلي خيلي خيلي دلم ميگيره. مثل الان.

ميام توي اينترنت ، مي گردم و مي چرخم. ياد جاهايي ميفتم كه خيلي دوستشون دارم.

عكسهاشونو سرچ ميكنم. درباره شون مطلبي مي خونم.

خيالبافي هايي براي اون شبي كه در پيش رو دارم ميكنم.

اينجوري به خودم اميد و انرژي ميدم ، تا بلكه راحتتر اين روزها بگذرن.

واقعا آدم چه راههايي داره براي فرار از خودش و اطرافش.

انسان بر خلاف داشتن عقل و اراده براي چاره جويي ، جزء بيچاره ترين موجوداته.


شما وقتي خيلي خيلي دلتون ميگيره چه ميكنين؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

اين روزها موندم توي اينكه چطور از بين هزاران اسپرم من برنده شدم ، اما الان

هزاران نفر كار پيدا ميكنن و من هر چي ميدوم به جايي نميرسيم.

اين روزها " آن" دوستمان شاد است من غمگين .

هر دو حق داريم.

احتمالا مطمئن است و من مردد.

اين روزها "آن" دوستمان در خانه است و من در جاده.

اين روزها، روزهاي مزخرفي است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

 

این یکی از بهترین و فراموش نشدنی ترین خاطرات دانشجوییمه.

اواخر سال 86 بود.چند وقتی مونده بود تا شروع ترم جدید. مهرناز و دوستش تهمینه که

 عضو فعال تیم رباتیک دانشگاه بودن تصمیم گرفتن  برای دیدن مدیر گروهشون و یه

 سری صحبت درباره مسابقات رباتیک استان و ...به دانشگاه علامه محدث نور برن.چون

 مدیر گروهشون توی دانشگاه ما ، مدتی بود که رییس دانشکده فنی دانشگاه

علامه محدث نور شده بود.

به ما هم خبر رسید که دوستان عزم سفر کوتاه مدت دارن و زهرا گفت ما هم بریم نور

 و یه کم بگردیم؟!

ما هم موافقت کردیم. از طرفی برای من هم بد نمیشد.چون این مدیر گروه گرامی،

 استاد درس مدار الکتریکی من بود و من هم که یکبار افتاده بودم بد نبود از نفوذ دوست

 مهرناز استفاده کنم برای پاس شدن و یا نمره بهتر گرفتن.

خلاصه به ایستگاه مینی بوس های بابل رفتیم و زهرا هم که به دلیل متاهل بودن مادر ما

حساب میشد، یه عالمه خوراکی خرید و شد مادر خرج. سوار که شدیم فهمیدیم پریسا

 و تهمینه بار اولشونه که سوار مینی بوس میشن.

رفتیم 5 نفره آخر مینی بوس نشستیم. حالا داشته باشین صحنه رو: چند تا دختر دانشجوی

 خوش گذرون و پر حرف، دو تا مون هم که بار اولشون بود جذابیت مینی بوس رو

 تجربه می کردن، توی یه مینی بوس که همه غیراز ما شمالی بودن و محلی حرف میزدن،

عده ای اردک و مرغ و خروس و شیر محلی به دست، صدای حیوانات، حرف زدن بلند

 بلند مسافرها به زبون و لهجه محلی، من و زهرا هم که عشق چالوسی حرف زدن،

 بوی ی ی ی ی س س س س س ی ی ی ی  ر ر ر ر ر.....و.....

خلاصه این صحنه ها برای پریسا که با کلاس تر بود و شخصیت شاد و آهسته تری نسبت

 به بقیه داشت، جذاب تر بود و متعجب ترش کرده بود. منو زهرا هم که زده بودیم توی

کار چالوسی حرف زدن و اصلا هم توجهی به نگاه های سرشار از خشم و آتیش

 مسافرا نداشتیم.

رسیدیم دانشگاه نور و استاد رو دیدیم. تهمینه اومد سفارش منو به استاد کنه که استاد پرسید :

 رفیقتون یه بار به فیض رسیده یا نه؟؟!!!

تهمینه هم گفت بله استاد شما به فیض رسوندینش. برام جای تعجب بود که مگه به فیض

 رسیدن هم زورکی میشه! یعنی اگر من نیفتاده بودم ؛ می خواست بندازتم تا به

 فیض برسم؟؟؟!!

اومدیم بیرون و کمی قدم زدیم و رفتیم شیک ترین پاساژ نور، دی تو دی.از اونجا اومدیم

 بیرون، دوستان تصمیم گرفتن برای ناهار بریم هتل نارنجستان محمودآباد.تعریف هتل

 و ساحلش رو شنیده بودیم.گفتیم برایم یه فست فودی بخوریم و یه کم کنار

 ساحلش بشینیم و برگردیم خونه.

در مسیری که می رفتیم تا به ایستگاه مینی بوس برسیم، توی پیاده رو یه آقایی داشت

 تراکت پخش می کرد. شاخ در آوردیم که اااااه ه هه ه بچه ها توی مازندران، اونم نور،

تراکت میدونن چیه.تراکت رو گرفتیم دیدیم تبلیغ یه کافی شاپه. دیدیم توی تراکت ،

 توی ستون نوشیدنی های گرم نوشته: هات چاکلت ، قهوه، کافی میکس، شکلات داغ و ...

زهرا گفت هات چاکلت چه فرقی با شکلات داغ داره؟!!

بچه ها سوژه خوبیه.میریم میگیم از هر دو برامون بیار. دیگه زهرا رو با کلی اصرار

 از اینکار منصرف کردیم.اما تراکت رو نگه داشته بودیم که نمی دونم چی شد.

وگرنه عکسش رو براتون میذاشتم.

با کلی خنده وسط خیابون داشتیم می رفتیم که دیدیم یه مینی بوس بابل رسید.

 در رو باز کردیم دیدیم مسافرش زیاده و راننده هم یه پیر مرد بد اخلاق بابلی.

 ما رو که دید حساب کار دستش اومد. با لهجه  و خشونت خاصی پرسید: کجا میرین؟

زهرا که جلوی در بود هل شد گفت میریم نور.راننده گفت نور که اینجاست. زهرا گفت

 بچه ها کجا میریم؟ گفتیم محمود آباد. سوار شدیم  و خنده ها شروع شد. جای نشستن

که نبود مجبور بودیم میله وسط سقف رو بگیریم. مهرناز از اون سر داد میزد: نسیم

 مینی بوس لوله کشیه؟ گفتم آره لوله رو سفت بگیر. پریسا هم که ماشاا.. قد و قامتی

 داشت هم میخندید، هم نق میزد که گردنم درد گرفت. یهو تلفن من زنگ خورد. دوستم بود

 هی می پرسید کجایین و این صدای خنده و شلوغی مال چیه .منم با همون خنده گفتم توی

 مینی بوسیم میریم محمودآباد .گفت سنگین باشین ایتقدر نخندین. زشته...نسیم متین باش،

 با وقار باش.جلب توجه نکن.گفتم من سنگین باشم بقیه رو چه کنم؟؟! مهرناز اونور دقیقا

 همین اوضاع رو داشت. من و مهرناز باعث خنده و شیطنت بیشتر دوستان شدیم. خلاصه

 وسط اتوبان هتل نارنجستان رو دیدیم و پیاده شدیم. موقع پیاده شدن راننده که تا اونجا ما

 رو تحمل کرده بود به زهرا که رفته بود کرایه رو بده گفت : شما گفتین میریم بابل  اینجا

 نگفتین پیاده میشین . زهرا گفت نخیر ما اول گفتیم .راننده گفت نخیر کرایه ش میشه 600

تومن.زهرا هم عصبانی شد گفت بیا 600 تومن رو بگیر شورشو در آورده. همه پیاده شدیم

 و زهرا در رو محکم بست. یهو حس کردیم یه نفرمون کمه. بعد از چند دقیقه دیدیم پریسا

 درو باز کرد و با خنده اومد پایین.میگفت: خیلی نامردین من جا گذاشتین.

همه ترکیدیم از خنده.خیلی صحنه جالبی بود. از اتوبان رد شدیم و رفتیم ورودی هتل داشتیم

 می رفتیم داخل که دیدیم نگهبان هتل صدامون کرد.

خانوما کجا میرین؟ گفتیم میریم ساحل و رستوران ناهار بخوریم. گفت ورودی 3500 تومنه.

گفتیم خب اشکال نداره 5 نفریم میشه نفری 700 تومن.گفت نخیر نفری 3500 تومن؟ دوبار

 سر و صدامون شروع شد: آقا چه خبره ما دانشجوییم.کارت دانشجویی تخفیف داره؟ گفت

 نه و یه تراکت هتل نارنجستان بهمون داد.

خلاصه دم در هتل گفتیم ورودیش اینقدره ببین غذاش چنده. راهمون رو کج کردیم

و برگشتیم لب اتوبان تا برگردیم چالوس. 5 نفر بودیم توی ماشن که نمی تونستیم بشینیم.

 زهرا گفت باید وانت بگیریم.من گفتم پایه م.پریسا گفت من سوار مینی بوس شدم اما سوار

 وانت نمیشم.یه وانت پیکان داشت رد میشد زهرا دست بلند کرد و نگه داشت.

 دیگه بماند که عقب وانت چه کردیم.

وانتی ما رو نور پیاده کرد چون تا نور میرفت. مهرناز گفت من اینجا یه فست فود

 میشناسم غذاش  خیلی خوبه.گشتیم و رویان برگر رو پیدا کردیم و آشغال ترین فست فود

 زندگیمون رو خوردیم و از نور برگشتیم چالوس.

هنوز گاهی که دور هم جمع میشیم یاد اون سفر میکنیم.واقعا اون روز خیلی خندیدیم.

 

برای من دانشجویم با وجود همخونه ایهای گلم ، بهترین دوران زندگیم بوده تا الان.

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

این پست بلند و طولانیه.

فقط اعتقاد منه.

 نه قانونه و نه وحی و حاصل مکالماتم با خدا.

باز هم دقت و مکالمه درونی و خلوتهایی که با خودم داشتم باعث شد تا این پست رو بنویسم.

 البته سالهای زیادیه که معتقد این نوشته ها شدم، اما امروز تصمیمم بر این شد تا دیگران

 هم از کلمات گوهر بارم بهره مند بشن.

همواره اینکه من از بچه، مادر شدن و بچه دار شدن متنفر و منزجر هستم ، برای اطرافیان

 جای تعجب داشته. شاید خیلیها (زن یا مرد) به دلایل مختلف مادی ، تربیتی و ... از بچه

 و بچه دار شدن بدشون بیاد.من متنفرم. از زمانی هم که خودم رو به عنوان یک زن که

 توانایی ازدواج و باروری و تشکیل خانواده رو داره درک کردم ، متوجه این تنفرم شدم.

 اما به مرور زمان بیشتر شد.

حرفهای زیادی دارم.اما خواهشم اینه که فکر کنین.

متاسفانه اگر چه تمدن سرشار از افتخارهای گوناگون و غنی داریم ، اما از لحاظ فرهنگ

 تربیتی بسیار ضعیف و فقیر هستیم.فکر میکنم با گذشت زمان عده ای از ما به سرعت

 فقیر تر میشن از این لحاظ و عداه ای به سرعت  غنی تر میشن.

الگوهای تربیت درست و حسابی نداریم و فکر میکنیم همون چیزی که از اجدادمون بهمون

 رسیده رو باید به بچه ها هم منتقل کنیم .اما اگر ازمون بپرسن اینی که شما میگین برای

 تربیت بچه خوبه یا بده ، چرا خوبه یا بده ! جواب درست نداریم که بدیم.چون مادرمون

 یا پدرمون گفته که این خوبه یا مثلا بده. مردمی هستیم که کمتر اهل چالشهای فکری

 هستیم. دنیای ماده ای که در اون زندگی می کنیم هر ثانیه در حال عوض شدنه اما ما

متاسفانه به اکثر اعتقادهای پوسیده اجدادمون می چسبیم و ترجیح میدیم نوآوری و فکر تازه ای

 از خودمون، به عنوان موجودی توانا و دارای عقل و اراده و هوش و شعور ، نداشته باشیم.

همواره از کاسه ی چینی آش نذری همسایه بیشترو بهتر از بچه هامون مراقبت می کنیم.

 نگید نه.همه ما اگر به حال خودمون یا حداقل اطرافیانمون خوب نگاه کنیم شاهد این جمله

 رو میبینیم. منظورم مراقبت فیزیکی و تغذیه ای و به قول خانواده ها آب و نون نیست،

چون بخش بزرگ و شگفت انگیز این انسان آب و نون نیست. روح و بعد انسانی و

 شخصیتی هست  که خود این آدم ، آینده و در نهایت جامعه انسانی رو میسازه. البته

 مذهب و عرف هم نقش بسیار مهمی رو در تربیت خانوه های ما  بازی میکنه. عرفی رو

 که خودمون پایه گذارش بودیم و باز هم نمی دونیم از کجا اومد و به چه دلیل عقلی

یا منطقی فلان چیز خوب شد و فلان چیز بد.

بچه دار شدن و پرورش و تربیت یک موجود دیگه که اول باید گل به سر خودش بزنه

 و بعد جامعه ش ، یک پروژه انسان سازی و انسان پروری بزرگه.من واقعا نمی دونم چرا

 خیلی ها فقط به خاطر حرف مادر شوهر و همسایه و اقوام یا اینکه خوب بالاخره 1-2 سال

از ازدواجشون گذشته ودیگه کم کم باید به فکر این باشن که یک موجود بیگناه دیگه رو از

 عرش به فرش بکشونن ، میگن دیگه باید بچه دار شیم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایی ، وجدانی این کار درست نیست. ما مسئولیم.ما باید پاسخگوی همه نیازهای این بچه

 باشیم. بعضیها اصلا بررسی نمی کنن که شرایط بچه دار شدن رو دارن ؟! از همه لحاظ

 و مهمترینش از نظر فکری و روحی و بعدا از نظر اقتصادی و تربیتی.

بچه به دنیا میاد. سالهای اول بیشتر مورد توجه جسمی و تغذیه ایه اطافیانش هست.اما کمتر

 کسی شاید توجه کنه که مهمترین قسمت شخصیتی و زندگی این بچه داره در همین سالها

شکل میگیره. ژان پیاژه که بزرگترین استاد انسان شناسی معاصر هست و مبتکر روشهای

نوین تربیتی میگه" ما هر انسانی رو بخواهیم مورد بررسی قرار بدیم فقط تا سن

12 سالگیشو بررسی میکنیم."

دقیقا همین سالهایی که خانواده ها میگن بچه ست ، نمیفهمه.حالا کو تا بزرگ شه واسه

 زندگی آماده شه.

روانکاوها و هیپنوتیزم کننده ها برای فهمیدن مشکلهای شخصیتی ، شخص رو هیپنوتیزم

 میکنن و از دوران کودکی و نوجوانی شخص سوال میکنن. به همین خاطر اکثر کابوسها یا

 رویا هایی که اکثر ما داریم در خونه ای هست که بیشتر دوران بچگیمون اونجا بودیم.

 متاسفانه با رشد امکانات و تکنولوژی کمتر خانواده ها به مطالعه درباره روشهای جدید

 تربیتی رو میارن.

دکتر افروز روانشانس خوب و معروف کشورمون میگن: باید 20 سال قبل از

 بچه دار شدن ، پدر یا مادر شد"

اکثر ما خیلی از مشکلات مهم زندگی یا سوالهای مهممون رو نمیتونیم از خانواده مون

 بپرسیم. دخترها مشکلات روحی و احساسی و عاطفی رو که توی سن و سال حساس و

 مهمی همهتجربه ش میکنن، از دوستاشون می پرسن.اوها هم معلوم نیست اطلاعات درست

 یا غلط بهشون بدن. کمتر پسری میتونه درباره مسائل جنسیش با خانواده ش حرف یزنه.

 چون دختر خوب یا پسر خوب از این حرفها نمیزنه. چرا نباید بزنه؟؟؟؟ مگه اینها

 جزیی از زندگیش نیستن؟؟؟؟

اکثر ما عقده های دوران جوونی خودمون رو به بچه هامون تحمیل میکنیم بدون ایکه

فکر کنیم این بچه به این کار علاقه داره ؟! یا مهمتر ، استعدادش رو داره و و آینده ش

 رو تضمین میکنه یا نه!!

معتقدم پدر یا مادر میتونن آنچنان جنایتی در حق بجه شون بکنن که بزرگترین دشمن هم نتونه

 اون کار رو بکنه. جهل و فقر فرهنگی، محبتهای بیجا ، سختگیریهای  بی مورد و احساسی

 بچه رو آماده زندگی نمیگنه. اعتماد به نفس به بچه نمیده.

دکتر غفاری روانشناس خوب دیگه ای که من خیلی توصیه های تربیتیشون رو

 دوست دارم ، میگن:" بچه خوب برای ما بچه ای هست که با حداقل امکانات و کمترین

 دردسر برای خانواده بزرگ بشه و در آخر برای ما افتخار آفرین باشه و هر چی ما میگیم

 گوش کنه.اگر غیر از این باشه بچه خوبی برای ما نخواهد بود. چرا؟؟؟؟!!!"

اکثر ما بلاهایی رو که خودمون سر بچه مون میاریم  رو نمی بینیم ، اما اگر همین بچه

ازداج کنه و مورد آزار یا بی احترامی همسر یا خانواده همسر قرار بگیره خیلی برامون

زور داره.چرا؟؟؟؟؟

وقتی خودمون به بچه احترام نمیگذاریم چه توقعی از دیگران داریم؟

وقتی خودمون به بچه محبت نکردیم از دیگران چه توقعی داریم؟؟

وقتی خودمون بچه رو توی خونه با باد فحش و کتک و ناسزا گرفتیم ، از داماد

و عروس و ...چه توقعی داریم؟؟؟

این روزها دانشمندا فهمیدن که جنین 3 هفته ای قادر به درک اتفاقهای خوب و بد اطرافش

 هست. چطور بعضیها میگن بچه 7-8ساله نمی فهمه.

هنوز تبیه بدنی، ترسوندن بچه از تاریکی و مکانهای در بسته وجود داره.این فوبیا در

میانسالی و پیری هم گاهی دست از سر ما بر نمیداره. چرا؟؟؟؟؟

اما علی (ع) درنهج و البلاغه میگن:" بچه های شما به واسطه شما به این دنیا میان اما

جزء اموال شما نیستن .با آنها همچون اموالتان برخورد نکنین." کدوم یک از خانواده های

مذهبی ما این رو رعایت میکنن؟؟؟؟ اونایی که عشق علی هستن، خدا وکیلی کدومشون

 رعایت میکنن؟؟؟ همه ما توقع اطاعت بی چون وچرا از بچه داریم.

اکثر خانواده ها که دختر یا پسر سن سال دار ازدواج نکرده دارن اجازه نمی دن که از

 خانواده جدا بشن. پس استقلال این آدم چی میشه؟؟؟ مردم چی میگن راست میگین.....

برای دخترها این وضع بدتره.

اخیرا یکی از دوستانم مورد ضرب و شتم وحشتناک پدرش قرار گرفته.رفته و از پدرش

 شکایت کرده.اقوام جمع شدن و از عاق والدین ترسوندنش.اما این رفیق ما بر سر اعتقادش

 که : چون منو به این دنیا آورده حق نداره هرکاری میخواد با من و زندگیم بکنه، ایستاده.

این انسانیه؟؟؟؟؟ همه ما قبل از اینکه هر چیز دیگه ای باشیم در این دنیا ، انسانیم و از

حقوق انسانی برخورداریم. بدون توجه به اینکه این حقوق در جامعه رعایت میشه یا نه.

ما میتونیم در خانواده خودمون رعایت کنیم.

میشناسم پدری رو که اموالش رو بین دختر و پسرش به یک نسبت تقسیم کرده.همون

 حقوق و امکاناتی  رو که به پسر داده به دختر هم داده.چون از اول تربیت درست داشته

 و به بچه هاش ایمان داره.

اتوبوس قتلگاه منه. روزی در اتوبوس میمیرم. دیم که خانوم بسیار با حجابی دختر بچه

2-3ساله رو که هنوز خوب نمی تونه راه بره ، با روسری چادر ملی پوشونده.همه هم

قربون صدقه دختر بچه میرفتن.

بابا جان...این بچه فقط 2-3 سالشه.چیزی برای تحریک جنس مخالف !!!! نداره.چیزی

 نداره که اسلام مسلمین رو تهدید کنه....

این تازه اولشه.چه بلاها و افکاری که بعدا بخوان به خورد این بچه بدن.

فقر فرهنگی بزرگترین فقر دنیاست.

بچه ثمره زندگی نیست.تورو خدا این افکار پوچ رو دور بریزین.هستن خانواده هایی

که 10-12 تا بچه دارن اما همه معتاد و دزد و ...شدن.این ثمره ست؟؟؟؟

بچه دار شدن یک پروژه بزرگ انسان سازیه.

دست خودم درد گرفت از تایپ سر و چشم شما که جای خود داره.

امیدوارم ذره ای در طرز فکر و اعتقاد رهگذری تاثیر داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت   توسط نسیم شفیعی | 

 

تازگیها فکر میکنم زمانی که حس میکنم کسی درکم نمیکنه یا حرفم رو نمیفهمه به

 این بلاگستان رو میارم تا فقط بنویسم، با اینکه ذاتا دست به قلم واهل و فن نیستم. این

  روزها خیلی یاد دورانهای تاریک زندگیم هستم که روزنه هایی، کور سویی و ...در

 اون به چشم میخورد. آروزی سنگ بودن دارم. نه نه آرزوی هر چیزی غیر از انسان بودن.

این آسمان بار امانت نتوانست کشید، منم نگفتم که میتونم بکشم.گفتم؟؟؟ آقا، یا ایها الذین آمنوا...

. یا کفروا.... ، من حرفی زدم؟؟؟ من قولی دادم؟؟؟

این روزها میفهمم دردی بالاتر از انسان بودن نیست.غبطه میخورم به حال اون دخترهایی

 که در دانشگاه تمام هم و غمشون رنگ و مدل مو و آرایشو آمار این پسر و اون پسر بود.

چه خوش بودن...چی سر اونها اومد و چی سر من داره میاد...چرا من درد میشکیدم،

فکر میکردم ، کتاب میخوندم، بحث میکردم ، بحران هویتی میگرفتم واونها ......

دنبال چی میگردم؟؟!!

کوچه پس کوچه های جدیدی در خودم کشف میکنم. خدایا این دقت و ظرافت رو از من بگیر.

 این برچسب  دختر فهیم و خوب و ....از من بگیر. احساس غریبی میکنم در بین

 هم جنسهام ، هم زبونهام ، هم.....

دیگه دارم حس میکنم در سیاره ای تنها هستم و درد دارم.

حس میکنم جهنم جاییه که با عده ای آدم بی منطق همکلام و هم آخور میشم.

نه توی اتوبوس آسایش دارم نه توی خواب و نه هیچ جا.آسایش و آرامشم رو از کامپیوترم

 تمنا میکنم.این دقت و تحلیل و ریز بینی دست از سرم بر نمیداره.کاش برای من فقط پول

 مهم بود و بس...

 

چرا کسی نفهمید چی میگم؟؟!!!

 

می ترسم توی قبر عزرائیل هم نفهمه چی میگم و به جای خوبی ارجاعم بدن!!

 

کاش نوشهربودم.

 

از خونه تا دانشگاه رو پیاده میرفتم.

 

بهتر می شدم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت   توسط نسیم شفیعی |